حکایت فقر و ثروت

حکایتی از فقر و ثروت

فقر بهتر است یا ثروت: به نظر می آید بیشتر مردم در روبرو شدن با این پرسش تعجب کنند چون به خاطر توهمی که دارند می گویند؛ معلوم است دیگر کدام عاقل است که بگوید فقر بهتر است؟ کیست که بگوید دارایی مشکل است؟ هر چه بلا و مشکلات در مردم و جامعه است از فقر است. در این مطلب حکایتی درباره نوع نگاه افراد به فقر و ثروت برای شما آورده ایم.

یک حکایت فقر و ثروت

یک روز یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد کسانی که در آنجا زندگی می کنند، تا چه اندازه فقیر هستند.

بیشتر بخوانید:  اشعار رحلت پیامبر و شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

هر دوی آنها یک شبانه روز در منزل کوچک یک روستایی مهمان بودند. در مسیر برگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: چه نظری درباره مسافرتمان داری؟

پسر جواب داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها دقت کردی؟ پسر جواب داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این مسافرت یاد گرفتی؟

پسر قدری فکر کرد و سپس به آهستگی گفت: فهمیدم که ما در منزل یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که انتها ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند…

بیشتر بخوانید:  شعرهای عاشورای حسینی

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ولی باغ آنها بی پایان ست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه افزود : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما تا چه اندازه فقیر هستیم…!!!

 

برگرفته از بیتوته